سلام دوستای گلم خوبید؟
بعد مدتها دوباره دلم هوای نوشتن کرد
راستش دلم گرفته
نمیدونم چرا
کلی با خدا حرف زدم گریه کردم براش درد دل کردم اما راستش ازش خجالت میکشم با یه عالمه گناه باز ازش توقع دارم اما همیشه منو شرمنده کرده و اغلب دعاهامو مستجاب کرده
گاه وقتا روی یه چیزی اصرار میکنیم که نمیدونیم به نفعمونه یا نه چون ظاهر رو میبینیم خودم رو میگم تا فکر کردم این کار به نفعمه زود از خدا خواستم بهم بده غافل که خدا از محبتشه که بهم نمیده چون منفعتی توش نیست
اما به خدا یه وقتایی دست خودم نیست کم میارم طاقتم تموم میشه
اما از امروز تصمیم گرفتم همه چیو بسپرم به خودش تا ارومم کنه
خدا جونم دوست دارم تا بینهایت تنهام نذار که جز تو هیچ تکیه گاهی رو ندارم